تبليغاتX
ناقوس

ناقوس
نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی... 
قالب وبلاگ

 بدون تیتر

بدون لید

بدون مقدمه و فارغ از اینکه باید هزار کلمه بنویسم تا بشود یک صفحه‌ی نشریه

فارغ از اینکه نکند دوباره یادم برود بدون تیتر و لید و مقدمه باید هزار کلمه بنویسم تا چاپ شود

فارغ از اینکه نکند تند بنویسم ــ که معاون اجرایی، مدیر بخش، معاون وزیر و یا حتی سردبیر، ناخوش بشوند و فردا زنگ بزنند برای دعوا و حتی شکایت ــ یا کند که ارزش نگاه کردن هم نداشته باشد

فارغ از اینکه نکند اشتباه تایپی داشته باشم

فارغ از قلم به مزدی

فارغ از همه‌ی این‌ها، می‌خواهم بعد از مدت‌ها باز هم بنویسم و ناقوس را به صدا در بیاورم

اما

اختصاصی

 

رسم است... قانون نیست ولی... که اگر بود هم مثل خیلی از قانون‌های دیگر راه فراری گذاشته‌ بودند حتما برایش...

می‌گویند بهاریه‌نویسی رسم شده است در قلمرو وبلاگداران و وبلاگ‌نویسان ــ ایراد نگیرید؛ فرق است میان این دو. باشد برای بعد ــ

نه که بخواهم سنت شکنی کنم... نه

خودمانی‌تر که بگویم می‌شود این که:

یک کمی گیج شده‌ام... قاطی کرده‌ام ساعت‌ها و روزها و فصل‌ها را

دوبار در سال که نمی‌شود بهاریه نوشت!

من که نمی‌توانم

من خیلی پیش از این‌ها بهار را به خانه‌ام آورده‌ام

همان موقع که قبل‌ترش داشتم خانه‌تکانی می‌کردم

همان‌ موقع که برف‌ها داشت کم کم آب می‌شد

وقتی درخت‌ها شکوفه داده‌ بودند

زمانی که همه چیز نو شده بود

همین‌ها نیست مگر نشان بهار...؟

هست دیگر

یک فرق کوچک دارد اما

اعتراف می‌کنم

بهار من اختصاصی بود

برای خودم

بهاریه‌ای هم که نوشته بودم مخاطب خاص داشت...

خیلی‌ها مثل من بهاریه‌شان مخاطب خاص دارد

مصطفی

رامین

امین

علی

علیرضا

مرتضی

هادی

علی

میلاد

مهدی

همه‌ی این‌ها هم قاطی کرده‌اند ساعت‌ها و روزها و فصل‌ها را

بهاریه‌ی اختصاصی هم عالمی دارد برای خودش

هفت ماه از بهار من و ناقوس عزیزم می‌گذرد

خدا را شکر...

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 14:59 ] [ دیار ] [ ]
ان الله شاء ان یراک قتیلا و ان یراهن سباها

"خدا می خواهد مرا کشته و خانواده ام را اسیر ببیند"

همین"خدا می خواهد " ی که می گذاری جلوی اینهمه بی سر و سامانی به من می فهماند که "دل دادگی" با "خودخواهی" نمی سازد...

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 15:47 ] [ ناقوس ] [ ]
دیروز از هر چه بود گذشتیم  امروز از هر چه بودیم

آنجا پشت خاکریز بودیم  اینجا در پناه میز

دیروز دنبال گمنامی بودیم  و امروز مواظبیم ناممان گم نشود

جبهه بوی ایمان می داد  اینجا ایمانمان بو می دهد

الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم

بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم...

سردار شهید شوشتری

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 8:13 ] [ ناقوس ] [ ]

چشم‌ها، هر رنگي كه باشند، سرخ مي‌شوند. گود مي‌شوند انگار در نگاه به آن گنبد طلايي. باید از باب‌الجواد خودت را برسانی به همان جایی که وقتی دور تا دورش را طواف می‌کنی هم گنبد طلایی را می‌بینی و هم چشمت می‌افتد به حجمی از فیروزه. نگاهت ناخودآگاه گره می‌خورد به دو تسبیح فبروزه‌ که دارند ذکر‌ها را شماره می‌کند. شاید هم اشک‌ها را. راستی "اشک در دامن دریا چه صفایی دارد"... و باز هم صحن جامع رضوی

مشهدنویسی سخت است. دست و دل آدم شروع می‌کند به لرزیدن. نه که قرص نباشد. نه. باید حق داد به لزش دست‌هایی کوچک؛ وقتی گره می‌خورند به چنین آستانی. پس، از شرح حال و هوای دل و جان می‌گذرم که در توانم نیست.

آن وقت‌ها حکمت آیینه‌کاری حرم را نمی‌دانستم. حالا اما فهمیده‌ام. آدم باید خودش را بشکند برای حضور در این بارگاه. آیینه‌ها هم کمکت می‌کنند برای شکسته شدن. که اینجا شکسته شدن معنایی جز سربلندی ندارد. اینجا یک چینی‌بندزن نشسته و منتظر است تو خودت را و دلت را به او بسپاری. اعتماد کن. بشکن.

هر تکه‌ات در آینه‌ای سیر می‌کند

یعنی اگر که زائر مایی، شکسته باش


 پ.ن: دوباره دعوت شده‌ام. خدا را شکر. این سفر اما فرق می‌کند. خیلی فرق می‌کند. این بار دارم کامل، می‌روم.


امام رضا، خانه‌ات آباد                                                                            یاعلی

[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 16:1 ] [ دیار ] [ ]
از تو شروع می شود همه ی گلایه هایم

و به تو ختم می شود همه ی بهانه هایم از طلوع تا غروب...

 

 

حتی جمعه ها هم بوی تو را می دهد...

[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 13:20 ] [ ناقوس ] [ ]
احساس می کنم فقط باید بنویسم.

باید بنویسم تا دق نکنم. تا باد نکنم.

باید بنویسم که خالی شوم. سبک شوم.

پرکاه شوم. تا از كاه دود خفه نشوم. باید بنویسم که آرام شوم. رام شوم. بنويسم كه شمع شوم. آرام بسوزم.


من هنوز برایم زود است که این همه تمرین کنم. تمرین تحمل. تحمل تمرین هم سخت است.

ادای آدم هایی که صبر دارند را درآوردن ، عذاب است. عذاب آور است. آدم می رود لای منگنه. آدميزاد است ديگر يك جاهايي مي‌شكند.


پنجره ها بلند می شوند. آدم نمی تواند آن طرفشان را ببیند. پس گمان. «گمان» ، می شود آبی که خود را به دشتی تشنه رسانده و با ولع و حرص ، راهش را باز می کند میان سنگ ها و خارها.

«گمان» ، می شود مرغ. پاپلک می کند بین خاک ها برای دانه. به جست و جوی حیات.

«گمان» ، می شود ماهی. خود را می زند به تنگ برای رهایی. گمان رهایی.

نمی داند آن سوی تنگ دیگر جایی برای نفس کشیدن نیست. کاش توی تنگ جا می شدم. برای تنفس.
يك وقت هايي بشريت مي‌خواهد با تو حرف بزند. چشم‌هايش خسته مي‌شود. مال تو خسته نمي‌شود كه تو عادت داري به با چشم‌هايت حرف زدن. گوش كه مي‌دهم نگفتنت را ، چه دفتر‌ها كه سياه نمي‌شوند. اصلن چه دفترها كه سياه نمي‌شوند!؟


آخرین سیخ کبریت شده ام. باد هم مي‌وزد. چاره اي ندارم جز روشن شدن در باد . محال نیست ؛ اما سخت ، چرا. خدا را شکر دوباره نوشتم. خدا را شکر. شکر.


یاعلی...

[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 16:30 ] [ دیار ] [ ]
همه ی شیعیان آرزو دارند که تو را ببینند

اما آرزوی من آنست که تو مرا ببینی...

 

مراقب دینم و اعمالم باش تا زیر سایه ی نگاهت ذاکر "حق" باشم...

یا حق...

[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 23:13 ] [ ناقوس ] [ ]

بزرگی را پرسیدند:

"زندگی" چند بخش است؟

گفت: ۲ بخشِ : "کودکی و پیری"

گفتند: پس "جوانی" چه؟

گفت" "فدای حسین"...

[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 16:37 ] [ ناقوس ] [ ]
یادت می آید؟!

.

.

.

 

رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری...

[ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 19:35 ] [ ناقوس ] [ ]
[ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 22:30 ] [ ناقوس ] [ ]

 حتما براتون پیش اومده برای اینکه بخواین چیزی رو بهتر ببینید خیلی به چشماتون نزدیکش میکنید.

ولی اگه این فاصله خیلی نزدیک باشه دیگه اصلا اونو نمی بینید.

این حکایت "من"و نزدیکی "خدا" بهمه...

[ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 20:39 ] [ ناقوس ] [ ]
[ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 11:7 ] [ ناقوس ] [ ]

به نظر من ، آدما هر روز یه جور و یه رنگن!

من امروز آبی ام.

آبیه آسمونی.

تو زندگی خیلی چیزا باعث میشه آدما رنگشون عوض شه! یعنی انقدر تأثیر گذارن که می تونن آدمو عوض کنن.

"رنگ عوض کردن" به این معنا که آدما هی شخصیتشونو عوض کنن و ثبات فکری نداشته باشن اصن چیز خوبی نیست .

ولی منظور من از این تغییر رنگ یه چیزه دیگه س!

شاید یه حس جدید...

چند وقتی میشه که رنگای ملایم اومدن سراغم!

                             

شما امروز چه رنگی هستید؟!

[ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ 12:24 ] [ ناقوس ] [ ]
[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 18:36 ] [ ناقوس ] [ ]

چند ساعته دیگر "اسفند"مان را هم دود می کنیم اما اینبار به این امید که از پس این دود، چشمانمان روشن شود به حضور با ظهورت...

امسال دلم روشن تر است کاری کن که چشمانم هم روشن شود به چهره ی محمدی و حکومت علوی ات.

در آخرین غروب جمعه ی 89 تبریک می گویم به منتظرانت نزدیکی ظهورت را.

 آقا تو را قسم به غزل های منتظر

منت گذار جاده ی با اشک شسته را...

[ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ 18:54 ] [ ناقوس ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اینجا "درباره" ندارد...
دلمان می‌خواهد هر بار که ناقوس نواخته می‌شود، در دیاری که حالا خیلی چیزهایش مجازی شده، ما حقیقت را بگوییم
دلمان می‌خواهد پارادوکسی دست و پا کنیم از جنس لمس حقیقت، در دنیای فاصله‌ها
ما اینجا دل می‌نویسیم و ناقوس را به صدا در میاوریم
باشد که صدایش دل‌انگیز باشد؛ و نه دل‌خراش...
نويسندگان
امکانات وب